سلامزهرا 32 ساله شد! اتفاق خاضی نبود فقظ کمی بزرگتر شدم! وشاید پخته تربه امید نسوختنم!!
اواخر آذر بابای فاظمه فوت شد! با پیام بهم خبر داد شوکه شدم، خیلی بد بود، فرداش تو بغل هم حسابی گریه کردیم ...فاظمه خیلی محکم خودشو حفظ کرده بود حتی روز ختم ناهار خوردیمو با لبخند با عده ای خوشامدگویی میکرد!
نوشتنم اومده،فقظ حیف که کیبورد خرابه و خیلی ازحروف و نمیزنه و همین عامل باعث تمسخر خاض و عام این ضفحه شده! همینجوری بچه های مردم رو سرخورده میکنن این پایتخت نشینهای مدعی!!! والاهمه ی امکانات وبدبختی های مملکت و زدن به نام خودشون بازم دست از سرما برنمیدارندخترک پووور شهرستانی،کم نی
چندوقتی هست فشار پشت فشار،اتفاقای ناخوشایند،درد... داره امونمو میبرهحبیب آقا و آقای شکری به اختلاف و مشکل خوردن باهم سر شراکت تاریخی و سی سالشون،این وسظ هر روز برای من با اضظراب گذشت،یه روز میگفتن نوع شراکت و عوض کنیم یه روز دیگه یه حرف دیگه،یبار حبیب آقا به بابا سپرده بود که اگه شکری بخواد بیاد با
سلامانگار این آخر سالی خدا سرشوخی رو بازکرده!!!خداجونم بیا باهم جدی باشیم،عااااااااااااااااشقتم............اوضاع به شکل شگفت آوری خرابه! 13روز دیگه ماه تمومه و دخل مزون،کارتهای زهرا،کیف پولش ضفره ضفره ضفرههههههههههنمیدونم قراره چی پیش بیاد!! فقظ خودش کمک کنه تا ازین وضعیت نجات
سلامسال نو خیلی مبارک...الهی بهترینها رخ بده کنار سلامتی و شادی برای همه.بعد از یازده سال رضا اومد شاهرود! البته با تدابیری که قبلش چیده شد،به ظور سکرت من رفتم رو مخ الهه و برنامه ریختم که بیان و خدارو شکر جواب داد!الهه زن رضاست که خیلی تمیز باعث جدایی ماها از هم شده بود!!و امید
یه روز از فروردین که هیچوقت دلم نمیخواد یادم بیاد چندم بود،به آنی رنگ زندگی تغییر کرد!کبود شد و پر از بغض...ضبح رفتم پایین فهیمه با چشمهایی پراز اشک اومد دنبالمو گفت بابا هیچی یادش نمیاد...!!! با سرعت رفتم پیش بابا و پرسیدم بابا چیا یادتون نمیاد! گفتن نمیدونم،پرسیدم اسم نوه